میدونی , شاید اشتباه می کنم که اینا رو اینجا می نویسم . اما می نویسم تا هم تو بخونی هم بقیه بدونن برای کی می نویسم .
هنوز به یاد نگاهت بی قرار می شم و با دیدنت هم بی قرار
اما دیگه مشتاق دیدن و نگاهت نیستم
وقتی می بینمت یاد اون قدیمترا می افتم و خاطراتت و شاید بیشتر یاد خاطراتی که توی اون
دوره از زندگیم با دوستام داشتم .
وقتی می بینمت یاد اتفاق ها می افتم : اولش . اون روزها
هنوزم یار تنهایم , به دیدار تو می آیم , باز می آیم
اگر که فرصتی باشد ,مجال صحبتی باشد ,حرف خواهم زد
برای دیدن تو از حادثه ها گذشته ام کفر اگر نباشد این,من از خدا گذشته ام
منو بشناس و باور کن که خستم خیلی خستم اما هستم
باورم کن
باورم کن
یادته . این ها رو تو می گفتی .
و . . . . و آخرش
و یاد آخرین جمله هایی که ازت شنیدم
باور کن .
باور کن که توی چشمهات دنبال هیچ چیز نمی گردم
چون دیگه چیزی که من می خواستم اونجا نیست
یا اگرهم باشه دیگه به من ربطی نداره .
من کسی رو کنار خودم دارم که حاضر نیستم
هیچ کس دیگه ای جای اون باشه ودرمورد هیچ کدوم ازتصمیم هایی که گرفتم اینقدرمطمئن نیستم
که توی این یکی مطمئنم .
تمام آرامش زندگیمو توی این ۳سال به اون مدیونم .
نمی دونم اشتباه بود یا حماقت . شایدم یه اتفاق مثل هزارون اتفاق دیگه ای که برامون می افته
ولی هرچی بود , بود و اون دوران جزئی لاینفک از زندگیمونه .
آره زندگیمون و فکر کنم این تنها وجه اشتراک بین من و تو باشه و می مونه
چون نمی شه اون رو از توی تقویم عمر جدا کرد .
من از تو فرار نکردم که حالا دنبال راهی برای برگشت باشم
تو هم فرار نکن
نه از من , نه از خودت
گذشته ها گذشته
و اون گذشته قشنگ بود به وقت خودش
خواهش می کنم زشتش نکن
و اینجا تنها جایی هستش که می تونم گاهی که یاد اون گذشته و حال و هوا می افتم
بیامو خودمو خالی کنم
این حرفا و نوشته ها و احساس مال همون قدیمه نه حالا , که حالا دیگه احساسی نیست
دیگه به هوای تو بودن اشتباهه , حماقته ,
. . . . .
و پست قبل مربوط به اتفاق ۱سال پیشه
که باز دیدمت ویادت افتادم
همین و بس . . . .