و تمامت را می گیرد
جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب
و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده
چیزی در خودت نمی بینی ،
حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند
تو را به مرز دیوانگی می کشاند ...
وقتی سر انگشتانت حرف می زنند
و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ...
یک آن شک می کنی
که شاید این عشق باشد ...
شاید ...
محو این همه جنب و جوش بود . با خودش گفت : چه خبر شده ؟ تا حالا آدم ها رو این قدر فعال ندیده بودم !!
دلش می خواست بدونه چه خبره ؟
رو کرد به ستاره و پرسید : . . . تو می دونی چرا امشب زمین نورانیه و آدم ها دارند جنب و جوش می کنند ؟
تا حالا ندیدم که زمین اینقدر نور داشته باشه . . . به نظر نمی آد این نور فقط از چراغ هایی باشه که روشنه .
احساس می کنم از قلب هر آدم یه نور بلند می شه . . . امشب انگار دیگه هیچ کس به من نگاه نمی کنه !
ستاره لبخندی زدو به ماه گفت : . . . امشب همه عاشق های دنیا عشق خودشون رو بروز می دهند .
امشب همه آدمهایی که عاشقند با یک شاخه گل سرخ . . . سراغ معشوقه می رن و اونو خوش حال می کنن .
آره ! شاید امشب اون ها به تو نگاه نکنن . . . چون همشون عاشقن .
اما. . . .
اما تو هم عاشق داری که سالهاست داره هر شب نگاهت می کنه. هر شب برای اون نورانی ترین شبه و قلبش ماله تو . . .
نگاه کن . . . می تونی ببینیش ؟ نزدیکته و . . .
ستاره ساکت شد . . . تو چشماش اشک بود .
ماه که کاملا محو حرکت مردم بود از سکوت ستاره به خودش اومد .
برگشت و چشمای خیس ستاره رو دید. . .آره! هیچ وقت ندیده بود ستاره عاشقانه هر شب نگاهش میکنه .
و با این که دوره , اما با تمام تلاش نور قلبش رو بیرون می ده .

آره ! امشب ماه هم نورش با شب های دیگه فرق داشت .
اون هم دیگه عاشق بود و این بار نور رو از قلبش بیرون می داد . . . .
* پی نوشت :
ــ من خودم یه ماه دارم ![]()
ــ " ۲۹ بهمن " روز " سپندار مذگان " , روز عشاق ایرانی مبارک .
همش کلافه
بی حوصله
پکر
عصبانی
یه موجود وحشتناک
یه آدم که دیگه هیچ ظرفیتی نداره .
می ترسم . از این حالت هام می ترسم.
یادمه آخرین باری که این حالات رو تجربه کردم اصلا روزهای خوبی نبود .
ولی حالا چرا؟
دوباره قراره چی بشه ؟
دوست دارم برم جایی که هیچ کس نباشه .
تا می تونم داد بزنم
گریه کنم
التماس کنم
به خدا
که آرومم کنه
من فقط آرامشم رو می خوام .
بهم برگردونش
همین. . . . .
همین گوشه . . . این گوشه رو می گم , کجا رو نگاه می کنی ؟
همین گوشه از دلم که نشسته ای . . . تاریک شده . . .
همین گوشه از دلم به اندازه , به اندازه . . . به اندازه چی بگم آخه ؟ . .
آهان , به اندازه تمام وجودت , . . .به خاطر نبودنت تنگ شده .
دلم گرفته !!!
گوش کن !
می شنوی ؟
صدای قطره هایی که به شیشه می خورن رو می شنوی ؟

صدای خیس بارون رو می شنوی ؟
صدای قطره هایی که می خورن روی جاده ؟

آسمونم دلش گرفته . . . اون هم داره اشک می ریزه
دل خیس آسمون داد می زنه : کجایی پس ؟!
انگار آسمون هم انتظار می کشه . . . آسمون هم داره گریه می کنه
خسته شدم .
از نبودنت
از تنهایی گریه کردن
از اینکه نیستی تا با دستای مهربونت اشک هام رو پاک کنی و جای اونها رو . . . .
خسته شدم .
چرا نیومدی پیشم ؟؟؟؟؟
* پی نوشت :
ــ فکر کنم همتون پست " اعتراف " رو خوندین . از حالا ببعد این هایی که می نویسم باز هم حرفای دلمه .
و احساسم به عزیزترین آدم زندگیم .
می دونم که اون هیچ وقت اینا رو نمی خونه .اما من می نویسم .
مسلک ساکت و غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن
از تماشاگه آغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند

یکی از لذت بخش ترین کارها برای من وقتی برف یا بارون میاد چرخیدن توی
خیابونهاست , اونم توی سکوت و خلوتی نیمه های شب .
و بودن در کنار عزیزترینم بعد از۲ هفته, این لذت رو به بینهایت می رسونه.
امروز روز " میلاد " منه . و برف هدیه آسمان به من .
می خوام بعد از ۱۷ ماه نوشتن اینجا و خوندن نظرهای شما و دلگرم شدن به ادامه امروز به یه چیزی اعتراف کنم .
می دونم شاید خیلی هاتون ازم دلگیر بشین . شاید خیلی هاتون دیگه به وبم نیاین . ولی به این دلخوشم که شاید چند نفری هم درکم کنن و بهم حق بدن .
۹ آبان ماه سال ۸۵ اتفاقی برام افتاد که خیلی تلخ و بد بود . بعد از اون چند ماهی توی تقویمم حرف های دلم رو می نوشتم . تا اینکه یکی از دوستام اونها رو خوند و منو به وبلاگ نویسی ترغیب کرد .
منم بدم نیومد . دیدم به جای این که متن هام رو خودم بارها بخونم و با خودم درددل کنم حالا چند نفری هم میان و دلداریم می دن .
این شد که روز "پنج شنبه ۳۰ خرداد ۸۵ " اولین پست خودم رو اینجا گذاشتم. و از اون روز تا امروز از این کارم راضی راضیم .
تا اینجای مطلب رو همتون می دونستین . ولی اعتراف من تازه شروع می شه :
تمام شما من رو به اسم " سیاوش " می شناسین . سیاوشی که با اسم" رها "پست می ذاره .
و نکته اینجاست که من نه " سیاوش " هستم . نه " رها " . و اصلا نه یک پسر.
من دختری هستم به اسم " . . . . " .
نمی دونم چرا روز اول دلم نخواست خودم رو معرفی کنم . حالا هم پشیمون نیستم .ولی دیگه هم دلم نمی خواست آدمی باشم با ۲هویت .
می خواستم خود خودم باشم .
اما از این ببعد هم با همون اسم " رها " می نویسم .
حالا نمی دونم که باز هم اینجا خواهید اومد یا نه .
ولی می دونم که همچنان از دیدن نظراتتون بینهایت خوش حال می شم .
آرزومند آرزوهاتون
زندگی چون دایره
نیم آن عشق است و مهر
نیم دیگر خاطره

نمی دونم وقتی رفتین دربند به این تخته سنگی که توی این عکسه دقت کردین یا نه .
یه تخته سنگ بزرگ و خوش رنگ که یه لایه نازک آب از روش رد می شه .
این قدر قشنگه که دلت می خواد بشینی و کلی نگاش کنی .
حیف که نشستیم و ندیدیم .
حیف که فقط از کنارش رد می شدیم .
حیف که فقط یک بار , فقط یک بار ایستادیم و کمی نگاهش کردیم .
و حالا شده یه خاطره . . . .
هر از گاهی توقف در " ایستگاه " بین راه
فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده
و نگریستن به راه پیش رو
گاهی برای رسیدن باید ایستاد

وقتی به ایستگاه می رسی و می بینی , شاید مجبور بشی راهی رو انتخاب کنی که توی
رویاهات نبوده . اما سعی کن چشماتو باز کنی موقع دیدن .
من ۱سال پیش به ایستگاه رسیدم .
توی اون ایستگاه از یه دوست خوب جدا شدم . همین طور از دوران تنها بودن .
اما در عوض , همراهی رو پیدا کردم که فوق العاده س .
کسی که با خنده هام می خنده و با اشک ریختنم اشک می ریزه .
کسی که امید و تکیه گاهم شده .
وای که پارسال تو این روزا چه حالی داشتم .
چیزی به اولین سالگرد ازدواجم نمونده .
اگر سنگ ها را از پیش راهشان بر داریم .
و زندگی چیزی جز این نیست ؟
حال انتخاب کن :
می خواهی رود باشی یا سنگ ؟

عکس : رودخانه رودبارک (کلاردشت ) ۱۴/۷/۸۷
دیگر تا ابد هیچ گاه در کنارت نخواهم بود .
اما به رسم گذشته ها :
مهربان ,
سالگرد میلادت مبارک
با آرزوی بهترین آرزوها
و خوشبختی تو


