بلند پرواز
دوست داشتم مثل برف سفید وپاک بودم . اما به جای این که پاک بودن رو ازش یاد بگیرم . ازش یاد گرفتم که چه طور رد پاهای عابر روی تنم بمونه . نمی دونم با کدوم برف رد پاها پر می شه و دیگه پیدا نیست . ۵ تا زمستون گذشت اما هنوز جای پاهاش پیداس . تنم پر از رد پا شده . تو را تا به عرش خدا می رساندم اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم اگر با تو بودم , به شب های غربت که تنها نبودم اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ وبوی دگر داشت این شب سرد وغمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر , بال و پر داشت با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر , همسفر داشت هستی ام را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی با تو دریا پر از دیدینی بود شب ستاره گلی چیدنی بود خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود بعد تو خشم دریاوساحل بعد تو پای من مانده در گل مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود با تو وعشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم * پی نوشت : ـ عاشق امیدم . عاااااااااااااااااااااااشق این آهنگش . ـ یه عالمه حرف توی دلم دارم . اما نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم . . . . می شود برای من کمی دعا کنی ؟ یا اگر خدا اجازه می دهد ,کمی به جای من خدا خدا کنی ؟ راستش دلم مثل یک نماز بین راه ,خسته وشکسته است, می شود برای بی قراری دلم سفارشی به آن رفیق با وفا -خدا - کنی ؟ احساس قشنگیه وقتی بدونی یکی دوستت داره . وقتی بدونی یکی دلش برات تنگ می شه . اما قشنگ ترین احساس اینه که بدونی یکی هست که لحظه ای فراموشت نمی کنه . . . ! " با هم از غروب و سایه رد شدیم قصه عاشقی رو بلد شدیم " تو را دوست دارم , بدون آن که علتش را بدا نم محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا " لامارتین " شاعر فرانسوی * پی نوشت : ــ سومین سالگرد ازدواجمه . به همین زودی ۳سال از عمر مشترکمون گذشت . برام آرزوی خوش بختی می کنین ؟ دستم رو می گیرم به دیوار کاهگلی کوچه و روی برگ های روی زمین قدم می زنم احساس خرد شدن و صدای برگها زیر پام منو یاد خرد شدن غرورم و صدای ریختن دیوار آرزوهام می ندازه دیواری که به بلندای سقف آسمون بود و غروری که دوست داشتنی بود از عرش به فرش اومدن , دقیقا اتفاقیه که برای برگ می افته از بلندای درخت , از نوک شاخه ای در آسمون و از جایی که اجازه نمی داد چشم هر کسی بهش بیفته حالا افتاده روی زمین زیر پای آدم هایی که . . . آدم هایی که شاید هیچ وقت سرشون رو بالا نمی کردند تا بلندی درخت بالای سرشون رو ببینن اما نه , من برگ نیستم که به چشم کسی نیام و یا زیر پای هر کسی خرد بشم من درختم ; درختی که غرورش به خاطر شکستن یکی از شاخه هایش شکسته من درختی تناور خواهم شد و بلند برای این که حتی کسانی که لایق دیدنم نیستن از سایه ام لذت ببرند و نفهمند که این سایه از کجاست من درختم . به رسم گذشته های گذشته و دور: طبیعت آن لحظه با شکوه را یادآوری می کند لحظه ای تکرار نا شدنی , لحظه ای که تو قدم در عرصه وجود نهادی و با عطر وجود خود , برگ ریزان پائیز را, چون شکوفه باران بهار کردی . و این بار , روح آن لا یتناهی در وجود تو تجلی یافت . ای تداعی گر هر آنچه خوبیست " روز میلادت مبارک " تو رو می سپارم به عشق می سپارم به آسمان برو با ستاره ها شاید سالها بعد در گذر جاده ها , بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگویم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود . . . . . . . * پی نوشت : ــ فردا دوباره پاییز می شه باز . . . ای آسمون هنوز به یاد نگاهت بی قرار می شم و با دیدنت هم بی قرار اما دیگه مشتاق دیدن و نگاهت نیستم وقتی می بینمت یاد اون قدیمترا می افتم و خاطراتت و شاید بیشتر یاد خاطراتی که توی اون دوره از زندگیم با دوستام داشتم . وقتی می بینمت یاد اتفاق ها می افتم : اولش . اون روزها هنوزم یار تنهایم , به دیدار تو می آیم , باز می آیم اگر که فرصتی باشد ,مجال صحبتی باشد ,حرف خواهم زد برای دیدن تو از حادثه ها گذشته ام کفر اگر نباشد این,من از خدا گذشته ام منو بشناس و باور کن که خستم خیلی خستم اما هستم باورم کن باورم کن یادته . این ها رو تو می گفتی . و . . . . و آخرش و یاد آخرین جمله هایی که ازت شنیدم باور کن . باور کن که توی چشمهات دنبال هیچ چیز نمی گردم چون دیگه چیزی که من می خواستم اونجا نیست یا اگرهم باشه دیگه به من ربطی نداره . من کسی رو کنار خودم دارم که حاضر نیستم هیچ کس دیگه ای جای اون باشه ودرمورد هیچ کدوم ازتصمیم هایی که گرفتم اینقدرمطمئن نیستم که توی این یکی مطمئنم . تمام آرامش زندگیمو توی این ۳سال به اون مدیونم . نمی دونم اشتباه بود یا حماقت . شایدم یه اتفاق مثل هزارون اتفاق دیگه ای که برامون می افته ولی هرچی بود , بود و اون دوران جزئی لاینفک از زندگیمونه . آره زندگیمون و فکر کنم این تنها وجه اشتراک بین من و تو باشه و می مونه چون نمی شه اون رو از توی تقویم عمر جدا کرد . من از تو فرار نکردم که حالا دنبال راهی برای برگشت باشم تو هم فرار نکن نه از من , نه از خودت گذشته ها گذشته و اون گذشته قشنگ بود به وقت خودش خواهش می کنم زشتش نکن و اینجا تنها جایی هستش که می تونم گاهی که یاد اون گذشته و حال و هوا می افتم بیامو خودمو خالی کنم این حرفا و نوشته ها و احساس مال همون قدیمه نه حالا , که حالا دیگه احساسی نیست دیگه به هوای تو بودن اشتباهه , حماقته , . . . . . و پست قبل مربوط به اتفاق ۱سال پیشه که باز دیدمت ویادت افتادم همین و بس . . . .
در رو که باز کردم
برای یه لحظه چشمم به چشمت افتاد
وای
چشم هایی که یه روزی برای دیدن هم مشتاق بودن حالا از هم دزدیده می شدن
به خاطر خیلی چیزها
" یاد چشات داره منو دیوونه می کنه "
به خاطر اون کسی که بیرون بود و حالا چشمام برای اون مشتاقه
نه , یه وقت فکر نکنی که تقصیر من بوده
نه
همه هم بی تقصیر بودن و هم مقصر
و مقصر اصلی " سرنوشت "
نمی دونم
فقط یادت افتادم
و مطمئنم که تو هم
می شناسمت دیگه
تنها کاری که باید می کردم این بود که زود برم بیرون
و رفتم
فقط اصلا قرار نبود تو اونجا باشی
حالا این که چرا بودی
باز هم تقصیر " سرنوشت " بود
من موندم فکری که این " سرنوشت " کی و کجا جواب ما آدم ها رو میده ؟
یا اصلا می تونه جواب بده ؟
باز هم نمی دونم
خوش باش
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








